ترس از محکوم شدن

-گفتگو با عالیه عطایی به مناسبت ِ چاپ اولین رمانش کافور پوش

ساناز سیداصفهانی

 

 -  دوست دارم این طور شروع کنم و بپرسم که تو به عنوان ِ یک زن چطور توانستی از منظر ِ کسی قصه بنویسی که نه مرد است و نه زن و یا هیچ کدامشان  در واقع دچار بحران ِ هویت هست ، آیا تحقیقات میدانی یا گفتگو با نمونه ی عینی برای این قصه داشته ای ؟

نه  برای این قصه نمونه ی بیرونی نداشته ام و کلا برای من  همیشه کسانی که این مرز برایشان کمرنگ است یعنی نه مرد هستند و نه زن جذاب بوده . به لحاظ ذهنی دغدغه ی این آدم ها برای من مهم بوده . مثلا من به عنوان یک زن ، میدانم که یک زنم و لحظاتی را دارم که میدانم دارم روی آن مرز به خصوص حرکت میکنم و معلوم نیست که من زنم یا مردم . . . کاملا به لحاظ موقعیت درونی این را حس میکنم . . . این زن بودن و مرد بودن یک مرز دارد که به محض اینکه از آن بگذری تبدیل به آدمی میشوی که نه مرد است و نه زن . دوجنسی است . ولی وقتی رد نمیشوی به معنوان یک زن پذیرفته میشوی . اما همیشه به ان خط و مرز نزدیک میشوی ، من این حالت را در آدم های مختلف خیلی دیده ام ، مثلامردهایی که وسواس های زنانه داشته اند . زنانی که رفتار ها و منش های مردانه داشته اند و میدیدم که این ها یک لحظاتی نزذیک میشوند به این مرز و بعد ازآن فضا و حال  فاصله میگیرند . . . این شد که در واقع  توانستم به همچین کاراکتری در قصه برسم . اما در شروع داستانم ، این طور بود که من یک خبر علمی را در تلوزیون شنیدم که اگر دوتا جنین غیرهمجنس در یک کیسه ی آب قرار بگیرند دچار نقص عضو میشوند . یکی از دلایلی که باعث جهش ژنتیکی میشوند یکی بودن همین کیسه آب است و همین برای من مثل یک جرقه بود که اگر همچین اتفاقی بیفتاد این نقص عضو چطور است بعد رفتم و با یک پزشک در این مورد مشورت کردم که این نقص عضو چطوری است و پزشک به من گفت معمولا این آدمها دچار نقص عضو میشوند به این صورت که عقیم هستند یا نازا هستند و شروع کردم به فکر کردن به این موضوع که خب حالا مردی که عقیم میشود چطور است . .زنی که نازا میشود چطور است . . . این ها برایشان جنسیت ، مرد بودن و یا زن بودن از بین میرود چون به هر حال ما زن ها را به این میشناسیم که بچه می آورد و مردها را با این میشناسیم که میتوانند زن ها را بارور کنند و حالا اگر نتوانند چه میشود.

-  آیا این آدم ها جزو آن دسته از تقسیم بندی مشکلات جنسی قرار میگیرند که هر از گاهی توی کوچه خیابان میبینیم که به لحاظ ظاهر هم این مشکل برایشان نمود پیدا کرده ؟

نه . اصلا . فقط به این لحاظ مشکل دارند که بچه دار نمیشوند و در ظاهر زن و یا مرد هستند و مشکل ویژه ای ندارند . . . یکی از دلایل نازا بودن همین جهش ژنتیکی است که در قصه بهش پرداختم . من در قصه به این مسله خیلی پرداختم شاید در واقعیت و در تحقیقات پزشکی این ماجرا خیلی خیلی نادر باشد .

- خب پس این آدم ها به لحاظ فیزیکی ، شکل و قیافه یا تن صدا دچار این بحران و این مشکل نیستند !

نه اصلا .

- پس برای همین وقتی در کتابت ماجرای ازدواج نگین و مانی را میخوانیم میتوانیم حدس بزنیم که نگین از اینکه همسرش دچار این مشکل است خبر ندارد چون علامتی به لحاظ ظاهری درگیر مانی نیست .

دقیقا . مانی از جایی در قصه که این ماجرا و مشکلش را میفهمد دچار این وسواس فکری میشود که من کی ام ؟! من چرا این طوری ام ؟! مانی سالهای قبل خیلی عادی زندگی کرده . رفته دانشگاه درس خوانده بعد با دختری ازدواج کرده ، مهندس برق شده . . .

- خب پس از وقتی که خردسال بوده دچار معضل جنسی نبوده وا رفتارنابهنجاری که توی چشم بزند نداشته!

نه . مانی وقتی بچه است نمیفهمد که مشکلی دارد . مانی از زمانی که با نگین پیش دکتر میرود دچار این افکار و وسواس میشود که در کتاب آمده . در قصه هم این طور روایت میکند که ( آبجی) را برده است دکتر ، در آن جا فکر میکند که من چرا نباید مرد باشم چرا باید این مشکل را داشته باشم .

- چرا بخش ِ زنانه ی ذهن ِ مانی را دختر بچه ای گرفتی که هم سن و سال خود مانی یا بزرگتر تصور نکردی انگار دچار یک عقب ماندگی و بچگی هایی در این بزرگ نشدن آبجی توی ذهن مانی میلولیم . آبجی را یک دختربچه ی کیف صورتی دوست ِ ، ساده دل خام میبینیم چرا ؟

مانی او را این جوری میبیند . مانی ، آبجی را اوایل یک زن بالغ میبیند که خانه اش را درست میکند ، کتاب های  بچگیشون رو جمع کرده ، اون بچگیه گذشته . آبجی یک زن ِ بالغ است که بزرگ نشده . برای همین هم ، چون در ذهن ِ مانی رشد نکرده شکل یک کودک را به خودش گرفته . مانی این ( کودکی ) را در مورد ( آبجی ) دوست دارد و فکر میکند او همین طور مانده .

- پس در واقع آبجی در مطب دکتر متولد میشود .

نه از قبل هم بوده ولی  در آنجا آبجی را پررنگ تر میبیند  . او میدانسته که یک بچه ای همراه ِ خودش به دنیا آمده و همیشه هم شاید در خاطره یا گذشته اش فکر و خیال او را داشته ، این آدم یک هو دیوانه نشده است . . . مانی میتوانسته این مشکل را قبلا هم داشته اما در این بخش داستان پر رنگ میشود . ما داریم این بخش از زمان  زندگی مانی را میبینیم  ، در داستان هم اشاره میشود که وقتی مانی و بابک و نگین در کافه دور هم جمع میشدند  مانی دوست داشته که در مورد ( آبجی ) حرف بزند .  این دغدغه در مانی بوده اما هیچ وقت به این شدت به همش نریخته بوده چون واقعا نمیدانسته که دچار این مشکل پزشکی است . که بابت جنینی که همراهش بوده امروز چه چیزی را از دست داده است . حالا فهمیده .

- پس گفتی که این پرداخت و ساخت ِ شخصیت کاملا ذهنی بوده و تو نمونه ی عینی نداشتی و فقط از پزشک مشاوره گرفتی .

دقیقا . نمونه ی عینی نداشتم . ببین آدم هایی که دوجنسی هستند یک مشخصه هایی دارند که این را مانی ندارد . . . و تصور ِ من این بود که من باید این آدم را بسازم . خیلی روش فوکوس کردم که فکر کنم چطوری است . . .

- خب میتوانیم به این راوی ناخودآگاه بگوییم پروتاگونیست یا پیش برنده ی داستان و اینکه از ابتدای رمان همراه ِ شخصیت ِ همرازاش ( آبجی) مخاطب را با خود پیش میبرد تا یک جایی که از هم تفکیک میشوند و این خیلی با مهارت در قصه پرداخته شده و در ساختار خیلی درست و مرتب شکلش را جا انداخته آیا به این مسئله در نگارش قصه فکر کرده بودی یا به مرور و در اتود زدن ها توانستی این شکاف را جا بیاندازی ؟

نه من کاملا به این فکر کرده بودم که چطور پیش برود  . مبنا را بر این گذاشته بودم که این تقسیم بندی در داستانی هست که خط داستانی پر رنگی ندارد فقط چند تا ماجرا دارم و این  ماجرا ها را باید خیلی کم کم بیرون بیاورم و رو کنم . دغدغه و فکر اصلی من هویت بود و البته نه اون هویت بیرونی و اجتماعی ، بلکه یک هویت درونی  و جنسی . هویتی که تو نمیدانی کیستی ؟! ببین جنسیت یک چیزی است که ما به راحتی میپذیریم من یک زنم . تو یک زنی . اون آقا یک مرد هست ولی من همیشه فکر میکردم این چیزهایی که ما این قدر واضح میپذیریم انقدر هم درست و واضح نیست . . . که اتفاقا من اینم . من اونم . اتفاقا من یک لحظه هایی اینی که همه میبینند نیستم . یک آدم دیگری هستم . و این باید با جزئیات بیرون بیاید و شرح داده شود . من میدانستم که در فصل اول این تعلیق را خواهم داشت . در فصل دوم میخواهم آبجی را رو کنم . . . و . . .

- در واقع فکر میکنم نقطه ی اوج ِ قصه همین جاست که متوجه میشویم این مانی داستان و این آبجی یک نفر هستند و نه دو نفر فکر میکنی چقدر مخاطب با این مسدله درست و همگام با تو رو به رو شد ؟

 تا الان از بازخوردهایی که کتاب داشته فهمیده ام که مخاطب این را فهمیده . مثلا در فصل دوم جایی که مانی دارد لاک ها را پاک میکند فهمیدم که مخاطب متوجه میشود . البته مخاطب هایی که کتابخوان هستند و دقیق تر برایشان این حدس زودتر اتفاق می افتد ولی برای دیگران در یک جایی کاملا مشخص میشود . واقعیتش این است که مخاطب واقعی آدم کسانی هستند که خیلی هم پیش داوری نمیکنند که قرار است چه پیش بیاید و چه پیش نیاید ؟!

- چقدر موقع نوشتن ِ کتاب به مخاطب فکر میکردی؟

هیچی .

- اصلا؟

نه . اما در بازنویسی  بهش فکر کردم . یک جاهایی را به قصه اضافه کردم چون قصه را دادم یکی دو نفر بخوانند و فکر کردم که در بعضی جاها گنگ است و باید باز هم بهش پرداخته شود . در اون قسمت متوجه شدم که من نتونستم هنوز قصه ام را از آب در بیاورم . مثلا اون لاک و . . . در بازنویسی اضافه شد . ماجراهایی که کمک کند که داستان واضح شود .

-  که در واقع  مانی و آبجی دو نفر نیستند .

آره و صادقانه اش این است که دوست داشتم از بی جنسیتی بودن  بنویسم

- اینکه ساختار کتاب تو رمانی است به لحاظ ساختار اپیزودیک که تقسیم بندی های زمانی منظمی دارد اما میتوانست هم این تقسیم بندی نباشد چه دلیلی برای این ساختار حادثه مند داشتی هر چند که هر اپیزود خیلی در اوج یا در فرود درستی تمام میشد و ما را به فصل بعد میرساند اما میتوانست هم این طور نشود .

ببین اولش اتود میزدم و فکر میکردم داستان را از دو راوی خواهم گفت .

-  یعنی از دو زاویه ی دید .

بله از دو زاویه ی دید . میخواستم یک جا مانی را بگویم و جای دیگر آبجی را و از لحظه ای میفهمیم که این دو تا یکی هستند .  این را اتود زدم برای فصل اول . بعد دیدم به دلم ننشست و اون چیزی که دلم میخواست از آب در نیامد . بعد رفتم سمت اینکه همه ی داستان من را یک نفر بگوید و این مسلما یک جور اتفاقی میافتد که برای مخاطب سخت است که مدام بشنود که یکی دارد حرف میزند . برای همین هم حذف کردن را شروع کردم . . . مثلا همون چیزهایی را حذف کردم که خودت گفتی ( شکل و قیافه ، ظاهر ) گذاشتم این ها همه کنار بروند و حرف های خالص در داستان بماند . فکر میکنم باید شاخ و برگ ها را بزنی و جزئیات را نشان بدهی بهتر است . یک همچین تجربه ای بود با توجه به درسی که از رمان هایی که خوانده بودم گرفته بودم و در مورد زمان بندیش هم قصه ام این طور ایجاب میکرد . دوست داشتم این را حتما بگویم که مانی همیشه  یک آدم  دیوانه یا ملیخولیایی نیست  . . . برای من همین مهم است . ما همیشه یک موود نداریم که . . . یک سالهایی از زندگیمون . . . در یک زمان هایی متلاشی میشویم . . . .بعد باز دوباره سرپا میشویم . این فصل پایانی که اسمش را گذاشتم سال کبیسه ، برای من مسئله اش این بود که همان یک روز اضافی سال حتی میتواند در سرنوشت یک آدم مهم باشد ، میتواند زندگی آدم را تغییر دهد .

 

- یکی از جذابیت هایی که جدای از موضوعیت و مضمون رمانت به چشم میخورد اشاره ی کتاب ِ کافورپوش به اخص و به طور مستقیم به مسئله ی شهر نشینی ، پایتخت نشینی ، شهرستانی بودن ، اشاره به ( رعیت بی اصل و نسب ) که از زبان آدم ها یت بیرون می آید و یا اشاره به برج و نام محله ها مثلا مجیدیه ، نظام آباد و . . . بود دوست دارم بدانم این کشمکشِ راوی جدای از کشمکش درونی که به دنیای اطرافش هم توجه میشود چقدر حرف های مانی کافورپوش است و چقدر دیدگاه ِ خودت ؟

ببین در اون دغدغه ها هم باز مانی است که نمیتواند برای خودش هویت پیدا کند . نمیتواند جای خودش را در شهر بشناسد . نمیفهمد . آره البته این مسئله خیلی لبه ی تیغی هست وقتی که بخواهی در مورد مسئله ی شهر نشینی اظهار نظر کنی که حالا شهر نشینی این هست و این نیست ولی من سعی کردم که این را درمانی بگنجانم که نتوانست خودش را با این مسئله همخوان کند . هرجا و هرچیزی که مال ما نیست مال ما نیست . آدمی که نمیتواند در فضای شهر خودش را پیدا کند هرگز نمیتواند ، میتواند درس بخواند کار کند موفق باشد اما در بطن و در عمق چیزی او را آزار میدهد .

- چرا این آزار فقط در مورد مانی صادق است . مثلا نگین و یعقوب را آزار نمیدهد .

 ما صدای آنها را نمیشنویم .

- از نظر خودت چرا این پایتخت نشینی و شهرستانی بودن و این تفکری که تهران خوب است و جاهای دیگر این قدر خوب نیست در جامعه  به این شدت مهم شده ؟

ببین تهران انگار هزار شهرستان است که به هم چسبیده و شده تهران . در این شهرستان ها آدم ها خیلی کارها میکنند ولی وقتی در یک کلونی بزرگ تر قرار میگیرند فکر میکنند که مال اون شهرستانی که هستند نیستند  و این خیلی نگاه اشتباهی است . وقتی که از جای اصل و فضای خودت جدا بشوی و اتفاقا وارد یکی از شهرستان هایی شوی که توی تهران هم هست انواع و اقسام قویمت ها ، انواع و اقسام آدم ها از جاهای مختلف را میبینی ان هم با این عناوین که مثلا انجمن ِیاسوجی های مقیم مرکز ، انجمن ِ زاهدانی های مقیم مرکز. . . این یعنی چی ؟ یعنی ما در این جا یک سری شهرستانی هستیم که کنار هم داریم در یک شهر بزرگتر زندگی میکنیم . بعد یک زمانی که از این زندگی کردن میگذرد میفهمیم که ما یادمان رفته از کجا آمده ایم . . . میرویم مثلا انجمن زاهدانی های مقیم  مرکز اما فقط ( مقیم ِ مرکز ) اش را داریم اون قسمت ِ اولیه را نداریم .

-  دقیقا ، یک جوری برای خیلی ها گفتن ِ اینکه اصلیتشان چیست کسر شان است انگار دوست ندارند اصلیتشان فاش شود اما از یک جایی بالاخره بیرون میزند .

ببین به خاطر اینکه شاید فکر میکنیم که من چرا توی رودخانه باشم و توی دریا نباشم ! نمیتوانی در رودخانه جاری بودن را ببینی و اینکه دریاهه جقدر گسترده است و بطوری است که تو حتی حرکت را درش نمیتوانی ببینی . . . اما اگر توی رودخونه ی خودت باشی میگی خب من توی این مسیرم و به دریا هم میرسم اما من توی هیمن رودخانه هستم .

- اما وقتی با هم در همین مورد صحبت میکردیم گفتی که خیلی ها هم نسبت به این مسئله در کتابت  حساسیت نشان داده اند .

آره خب به هر حال خیلی ها پایتخت نشینی انقدر جدی است که جزوتمدن میدانندش. یعنی اینکه ما آدم های متمدنی هستیم که آشغال هایمان را ساعت نه دم در میگذاریم و زندگی شهری را بلد هستیم . چون وقتی میخواهیم ماشینمون رو پارک کنیم این را بلدیم و ..... این ها در واقع به نظرم صرفا  یک سری ابزار است و روی شخصیت آدم ها اثر نمیگذارد .  از یک جایی دیده میشود که این آدم از شهرستان آمده این آدم از شهرستان به تهران آمد !  این چه جور مهاجرتی است . با خودش چه چیزهایی آورده ؟ چه چیزهایی را تغییر میدهد . وقتی در جمع کسانی هستی که همه صاحب یک زبان هستند و کنار هم مینشینند با زبان ِ خودشان با هم صحبت میکنند اما بعد از یک مدتیکه در یک فضایی حل میشوند زبانشان هم حل میشود . من نمیتوانم  بشینم و با تو به زبان خراسانی حرف بزنم . اگر بخواهم هم نمیتوانم چون یک سری از ابزار ها را از دست میدهم . البته  من نگاه میکنم و پیش خودم میگویم که خب ساناز که الان من رو نمیفهمه که  من الان چی بگم . . . اگر یه اصطلاحی که بامزه است و ما داریم را بهش بگویم باز هم نمیفهمد . . . ولی نمیتوانم به ساناز این را توضیح بدهم چون باید در پسوند ش توضیح بدهم که این اصطلاح چه زمانی ، به چه دلیلی و چه طور ی گفته میشود و ما کم کم این حلقه های ارتباطیمون را از دست میدهیم و تبدیل میشویم به یک سری شهرستانی تنهای بی ربط . . . که تازه خوشمان هم نمیاید که شهرستانی هستیم !

- فکر نمیکنی یکی از دلایل همین مهاجرات و تمرکز در تهران کار یا اقتصاد است .

پایتخت نشینی در همه جای دنیا به همین دلیل است . پایتخت نشینان ریتم زندگیشان تند است . میتوانند خیلی زود به چیزهایی که میخواهد دسترسی داشته باشند مثلا در همین زمینه ی خودمان در مورد هنر . . . در پایتخت میشود خیلی زود کارهای شیک کرد . . . زود تئاتر رفت به آتلیه رفت . . .

- خب  البته این مایه ی تاسف هم هست که همین آتلیه و نداشتن چهار تا تماشاخانه ی استاندارد و سینما در شهرستان باعث این مهاجرت ها میشود .

ببین من که درشهرستان زندگی میکنم مجبورم که بیام تهران . مجبورم . یعنی واقعا مجبورم بابت اینکه خیلی ساده برای معرفی کردن خودم در زمینه ی کارم ، برای دیدن تئاتر ،  یک چیزی که نیازه منه ، برای اینکه بتونم با یک فضای هنری در ارتباط باشم . بتوانم چیزهایی که لازم دارم را بگیرم . مجبورم بلند شم بیام . در حالی که اگر دچار این فشار و فقر این مدلی نبودم خب چرا باید بیام توی شهری که وقتی میخواهم ماشینم را پارک کنم چهل و پنج دقیقه  دور خودم بچرخم چرا باید زندگیی که با یک آرامشی دارم را ول کنم و بیایم کلی زمان در تهران بگذارم که فقط بروم یک کتاب بخرم . ببین در شهرستان ها بخش کتاب ما واقعا ضعیف است . کتاب ِ من در شهری که من توش زندگی میکنم ندارد !این مسئله فقط در مورد کار خودمان نیست این فقر را خیلی ها حس میکنند وگرنه این همه مهاجر نداشتیم . خیلی ها میفهمند که دارد چه اتفاقی می افتد این دوگانگی که توی کتابم اشاره کردم که مهاجرت این نیست که تو بلند شی بروی کانادا و آمریکا زندگی کنی همین زندگی خودمان مهاجرت است . همین که من از پایین شهر خودمان بلند میشوم میایم به محله ی دیگر یک مهاجرت میکنم . مجموعه ای ازاتفاق ها و معاشرت ها تغییر میکنند طرز نشستن من تغییر میکند . من وقتی توی خونه ی خودم بخواهم بنشینم شاید دلم بخواهد به پشتی تکیه بدهم پاهایم را هم دراز کنم ولی الان توی کافی شاپ جلوی تو نمیتوانم این کار را کنم ! این فضا به من  این امکان را نمیدهد و با همین چیزهای کوچک همه چیز آغاز میشود .

- خیلی دوست داشتم که در کتابت کاملا جسورانه و شفاف به این مسائل اشاره کردی .

ممنونم ازت.

- من فکر میکنم همه ی آدم های کتاب تو یک جورهایی مثل مانی دچار بحران هویت هستند منتها از یک منظر دیگر . . . با اصلیت خودشان در کشمکشند و در ناآگاهی به سر میبرند .

 

 دقیقا همین طوره . من چون شهرستانی بودم همیشه این دگانگی رو حس کردم که این رفتار رفتارییه که تغییر میکنه ، یعنی اینکه عوض میشه ، یعنی چی ؟ مثلا من کم کم همه چیزم ، چیزهای جزئی و ریزی در من عوض میشود . . و اینکه در اطرافیانم دخترها و پسرهایی که هفده هژده ساله بودند و میامدند تهران میدیدم که چه چیزهایی درشان عوض میشود . انگار دیگه ااز جایی که آمده ای خوشت نمیاید اما یک کم زمان که میگذرد فکر میکنی و میبینی از چه چیز ِ این ور خوشت میاید . وقتی این ها را کنار هم مگذاری میبینی که این اتفاق و تغییر بیشتر درونیست ،اصلا بیرونی نیست . اصلا در این  دریا فرقی نمیکند که مانی چطوری دارد راه میرود یا یعقوب شلوارک میپوشد یا شلوار برای  کسی اهمیت ندارد ولی برای خود اون  آدم چه اتفاقی دارد می افتد ؟! بعد هم وقتی که هر کاری با هر پرسشی شروع شود حکم کشف را دارد . اینکه چه اتفاقی قرار است بیفتاد من این جایش را برنامه ریزی نکرده بودم که بناست چه شود.

 

-  شاید برخی مخاطبان کافور پوش این طور برداشت کنند که نویسنده دارد با حقه هایی که بلد است از یک موضوعی آشنایی زدایی میکند در صورتی که تو داری یک مشکل کاملا حقیقی را عینا تعریف میکنی ، تصورت درمورد درک جامعه ی ما نسبت به این پدیده چیست ؟

 اصلا این سئوال من بوده . انگیزه ی من برای نوشتن بوده . که این چیست که نمیذارد ما آرامش بگیریم . مال ِ تهرانیم آرام نیستیم ، مال شهرستانیم آرام نیستیم و چرا ؟ این سئوال برای من مهم بود . پایان بندی این رمان جوابی بود که من خودم به خودم دادم . در آن جا متوجه شدم که هیچ جا هیچ خبری نیست . در شهرستان هم خبری نیست . این آدم بر میگردد به زادگاهش ، اون گمشده اش را زیر خاک پیدا میکند . هیچ چیز نیست . در آنجا توی قبرستان وسط برهوت همه ی خواسته اش را پیدا میکند . میتوانستم این را یک لوکیشن دیگر بگیرم و مثلا یک باغ ِ اعیانی در نظر بگیرم . اما نخواستم این کار را کنم چون دیدم در انجا هیچ چیز نیست . این خیلی اتفاق مهمی بود .

-  خب در تهران هم خبری نیست .

این جا هم هیچ چیز نیست همه چیز درون ِ ماست که کجا بتوانی خودت را کنترل کنی و پیدا کنی .

-  اینکه تو به عنوان ِ یک زن،  راوی ات را یک مرد در نظر میگیری که گمشده اش یک آبجی است چرا نخواستی برعکسش را بنویسی میتوانست شخصیت اصلی داستان تو یک زن باشد که دقیقا دچار این مشکل میشود و جفتش را که یک مثلا  داداشی است از دست میدهد شاید با توجه به ویژگی هایی که از زنانگی میدانی میتوانستی از این منظر هم موفق باشی .

این برای من مهم بود که دوست داشتم با راوی ام حداکثر فاصله را داشته باشم . فکر میکردم که من چون خودم زنم و تجربه هایی دارم اگر بخواهم شخصیت اصلی را زن بگیرم به خود گویی میرسم . پس باید فارغ از این جنسیت ببینم که دارد چه اتفاقی می افتد .

- چرا ؟ فکر میکنی ممکن بود شعاری میشد ؟

ممکن بود شخصیتم بخواهد خیلی درد و دل کند . من فکر میکنم دیگر این زمان تمام شد که بخواهیم بنشینیم که بگوییم ما زن ها اینیم ما زن ها اونیم . ما آدمیم . . . و ما آدم هاییم که مشکلاتی داریم . من میخواستم از خودم فاصله بگیرم که از خودم حرف نزنم . برای همون این شخصیت را مرد کردم . البته این پروسه  طول کشید .

-  چقدر طول کشید ؟

دور اول نوشتن که یک سال و نیم طول کشید . یک سال و هشت ماه .

- از اول راوی ات مرد بود ؟

 بله از اول مرد بود. بنا بر همون انتخابی که بهت گفتم . . . چون وقتی خودم اولین نفری هستم که با کارم مواجه میشوم دوست ندارم خودم را ببین ولی با تمام اینها الان به شدت خودمم میبینم . باز هم نتونستم اون قدر فاصله بگیرم .  این را درش حس میکنم که این جاها منم . . . یک جاهایی کاملا خودمم .

-  البته من فکر میکنم اگر شخصیت غالبی این داستان را زن در نظر میگرفتی چون به لحاظ فیزیولوژی به این زن بودن آگاهی داری شاید میشد که به چم و خم های دیگری هم میپرداختی ، از حرف ها و چیزهایی میگفتی که کسی توان گفتنش را هم ندارد .

ببین شاید  برای من یک آزمون بوده .

-  ببخشید میخواستم این را حتما اضافه کنم که در کافورپوش جامعه و خانواده مانی را با مشکلاتش و ناراحتی اش میپذیرند ولی تصور کن این اتفاق برای یک زن در جامعه ی مردسالار وبینش سنتی میتوانست خیلی بدتر باشد و طرد شدگی ها و عدم درک ها نسبت به کنش های اون آدم داشته باشند نه ؟

البته در اون صورت واقعا جامعه خیلی سخت آن زن را میپذیرد و به زور تحملش میکند . یک چیزی که هست این است که وقتی که داشتم در آن مرز زن و مرد بودن پیش میرفتم متوجه این قضیه بودم که من به عنوان یک نویسنده ی زن حتما ناخودآگاه از این مرد کنار میزنم . اگر این کتاب را با یک راوی سوم شخص مینوشتم خیلی ابزار بیشتری در اختیارم بود اما چون راوی اول شخص هست و دائم دارد حرف میزند میخواستم آن بعد زنانه زیاد توی چشم نزند که اگر زن بودنش جایی پیدا شد من توجیه داشته باشم . مرد رمان  من  یک مرد کامل نیست یک مرد و زن هست . در پروسه ی  اول حتی فکر میکردم این را پنهانش کنم . اما در نهایت دیدم که چقدر در مورد این نوشته ام ، خودت هم مینویسی و میدونی که در نوشتن یک چیزی را از قبل تایین میکنی و در حین نوشتن با یک چیزهایی مواجه میشوی  . من در حین نوشتن میدیدم مانی دارد با یک چیزهایی مواجه میشود . مثلا این آدم میخواهد با  دوستانش برود بشیند توی یک کافه . خب الان میخواهد چه بگوید ؟! تصورش میکردم  که مانی میخواهد عین این پسرها ی هیجان زده  در مورد یک مسئله ی مثلا اجتماعی یا سیاسی اظهار نظر کند ؟ یا اینکه یک هو میرود توی لاک خودش . زنه میزند بیرون . تبدیل به این میشود که چرا این ادم ها من را دوست ندارند . چرا الان مورد توجه نیستم . خودم وقتی روی این مرز میرفتم و برمیگشتم  از نوشتنش لذت میبردم .

- پس هرگز ایده ی یک زن را در ذهنت نداشتی .

میدونستم که نمیتونم اگر زن باشد ازش فاصله بگیرم .

-  خب نگیری !

خب شاید در اون صورت نمیتونستم درست قضاوتش کنم .

- زن هایی که توی قصه ی تو هستند  با توجه به حضورشان پرداخت مشخص دارند و این خیلی جذاب بود . اما در مورد( هما ) دوست دارم ازت سئوال کنم چرا هما دست به این نوع خودکشی میزند . خودسوزی زنان برای خودش بحث مفصل روانشناسی مطلبد پیش از این هم در سینمای ما خیلی کم بهش پرداخت شده اینکه چطور یک زن از این همه شیوه ی خودکشی بدترین و دردناک ترینش را انتخاب میکند ؟البته از روی این مرگ خیلی زود میگذری .

هما و همه ی  آدم ها از نگاه مانی دیده میشوند . اگر من از این قضیه زود رد میشوم برای این است که مانی هم از این قضیه زود رد میشود . مانی از همه چیز دارد رد میشود .

-  آره اما حسرتش رو همیشه با خودش داره و این در طول رمان هست .

حسرت چیزی رو داره که به دست نیومده . فکر میکنه که چطور میشد که به دست بیاد و زمانی که میفهد که بچه دار نمیشود به بچه ی هما فکر میکند . همین قدر هما را میبیند . یک زنی که یک بچه ای دارد . زنی که مال او هم نیست .

- در مورد خودسوزیش چی ؟

ببین زن های این داستان به نظر خودم از ذهن یک مرد دارد  به انهام زنانه فکر میکند . چه چیزی بدترین ذهنیت را برای یک مرد میاورد . برای یک مرد یک زن چه جوری وحشتناک به نظر میرسد . این که میپرسیدم که چی یک زن شما را میترساند و من میدیدم که میگویند اینکه زن ها میزنن خودشون رو میسوزونند و فکر میکردم که این خودسوزی چی هست . که تو داری یک درصدی از تحریب را به خودت میدهی که دیگه خیلی زیاده و  به نظر من این کار فقط از دست یک زن بر میاد . من اصلا تا به حال نشنیدم که یک مرد خودسوزی کند البته آمار ندارم اما زن ها این کار را انجام میدهند شاید به همان دلیل که میتوانند یک آدم را به این دنیا اضافه کنند به همون دلیل میتوانند در اوج میتوانند خود را از بین ببرند .  فکر میکنم زنان همه چیز را در اوج تجربه میکنند . چیزی که مردان نمیتوانند در این اوج باشند . حتی در مورد مرگ .

- پس میخواستی که هما از زاویه ی دید مانی یک کار وحشتناک و مخرب انجام دهد که مانی ازش بترسد ؟

هما به بدترین شکل خودش را از بین میبرد از چیزی که قسمتش نشده .

-  یک کم در مورد هما بگو ، چون این زن  برای من جذاب تر از باقی زنان رمانت هست .

هما یک دختری هست که با مانی در یک محله زندگی میکردند و از یک زمانی از هم خوششان می آید و بعد خب با هم وارد یک رابطه ای میشوند . مانی با دوستهای خیلی مثلا  فرهیخته اش که معاشرتی هستند در ارتباط هست دخترهایی که خیلی این شکلی هستند یا پسرهایی که این شکلی هستند و حرف های گنده گنده میزنند که هما از این دست آدمها نیست . هما از خانواده ای هست که پدرش معتاد است و این دختر هنوز برای خودش قید و بندهایی دارد . یک جایی بابک میگوید وقتی که برای نرسیدن بخوای ازدواج کنی باختی . این جا مانی این حرف را میپذیرد که آره چون نتوانسه این کار را کند باخته است . اما عشق بین این ها کجاست ؟ برای خودمم سئواله ؟ این که آدم ها چطور و کجا عاشق هم میشوند ؟ من همیشه یک سطحی از انرژی برای عشق و زندگی گذاشتن را در زنان دیده ام این که عاشق میشوند و بعد همه چیز وسط میاید نصف و نیمه نیستند . اینکه چرا زنها بچه دار میشوند ؟

-  البته من خیلی موافق نظر تو نیستم ، همه ی زن ها در رابطه ی عاشقانه انرژی و زندگی را وسط نمیکشند ، خیلی ها منفعت طلبند و به خصوص امروز به نظر من بیشتر زن ها از سر عشق بچه دار نمیشوند شاید فکر میکنند دارند میخ زندگی را محکم تر میکنند و از بچه استفاده ی ابزاری میکنند . امروز خیلی کم هستند زنانی که عاشق بشوند و در این عشق به قول تو همه ی انرژی و زندگی را وسط بکشند بیشتر زن ها انحصار طلب شدند چیزی که نزاع در رابطه را از دو طرف آغاز میکند . در این بین قدر زنی که واقعا عاشق هست دونسته نمیشه .

 نه نمیشه حکم داد که زنها این هستن یا اون. زنها عاشق هم هستند، انحصارطلب هم هستند.ولی با توجه به شرایط و زندگی ما زن ِ عاشق قضاوت میشه و داوری میشه . هما یکی از همان زن هاست . واقعا عاشق است و منتظر این است که برسد و نمیرسد .

-  حالا چرا مانی با نگین ازدواج میکند ؟

مانی در یک بازی سه نفره می افتد . و نگین از سمت بابک کشیده میشود به سمت مانی . مانی را متفاوت میبیند . اینکه مانی خاص است . ما نمیفهمیم که چرا مانی خاص است . مانی شعر  میگوید مثلا . حرف های گنده گنده میزند اما ماجرا این نیست این مثل بازی سه نفره میماند که کسی یک جایی سرخورده میشود میرود جای دیگر که جبران کند ما امثال نگین کم نداریم . ما وقتی در یک فضاهای به قول تو  فرهیخته قرار میگیریم وقتی بین چیزی که دلمون میخواهد و آن چیزی که هست فاصله ایجاد میشود و ما پا روی دل خودمون میگذاریم . درنهایت نگین هم میبازد . چون این رابطه ها مبناش صداقت نیست .

- حتی ساناز قصه ات هم یک بازنده است .

ساناز میبازد . همه ی آدم هادربازیی که یک سرش دست خودشون هست و سر دیگرش دست ده ملیون آدم دیگر است بازند ه اند . از دست میدهند . یک چیز واقعی یک عاطفه را از دست میدهند . از یک جایی جرات هم نمیکنی بگویی فلانی من تو رو دوست دارم . دوست داشتن ها در این بازی ها گم میشود

- خب حالا میخوام از رمانت دور شم و برگردم به فضای ادبیات و هنری حاکم . اینکه چرا وقتی بناست یک اثر هنری داوری شود تحت عناوینی مثل فیلمسازان ِ زن . . . ادبیات زنان . . . نقاشان زن . . . شکل میگیرد . من همیشه فکر میکنم یک اثر هنری فارغ از خالقش یک اثر است و مهم نیست که اسم خالقش چیست . اگر این برچسب اسم را بکنیم باید به ان پدیده نگاه کنیم . . . نه اینکه بر اساس زن و مرد بودن قضاوتش کنیم . اگر کتاب تو اسم نویسنده نداشت من باز هم همین قدر قوی و قدرتمند میدیدمش چون جنسیت راوی درش حاکم نیست و این درست است . اصولا چقدر این داوری های جشنواره ها را میپسندی .

در باره ی این مسئله که گفتی باید بگم این دغدغه ی خود من هم هست اینکه واقعا هیچ چیزی انقدر قاطعیت ندارد  حتی جنسیت اینقدر قاطع نیست که تو بگویی این شعار است اون شعار نیست . یک کم همه چیز به شرایط اجتماعی برمیگردد . . . ببین یک تشکل هایی هستند که راه می افتند که اسمشان حقوق زنان هست . یک هو ما  متوجه میشویم که حقوق بشر خیلی مهم تر و قشنگ تر از حقوق زنان است . اون موقع زنان هم جزو بشر قرار میگیرند و مثل حقوق حیوانات و حشرات که یک موجودیت جدادارند جدا میشوند . من موافق جد ا کردن زن و مرد از هم نیستم .  همین طورمطمئنم وقتی که یک کتابی را یک مرد مینویسد با زمانی که یک زن مینویسند تفاوت فاحشی دارد اما این ویژگی اون ادم ها ست هیچ دلیلی بر این  نیست که من به عنوان یک زن . . . بتوانم یک زن را بهتر از آقای فلانی بنویسم . نه شاید آقای فلانی اونقدر خوب آن زن را نگاه کرده و دیده که خیلی بهتر از من میتواند شرحش بدهد پس نباید روی این مسئله تعصب داشته باشیم . ما داریم قصه مینویسم .

-  چقدر به این جشنواره های ادبیات و جایزه پخش کنی اعتقاد داری که میتواند واقعا در رشد ادبیات  تاثیر گذار باشد ؟

 به نظرم بی تاثیر نیست چون باعث رونق یک فضایی میشه ، کسانی غیر از فضای خودمان مخاطب کار میشوند . البته به نظر من نویسنده ها نباید با این جایزه گرفتن ها فکر کنند که اتفاق ویژه ای برای خودشان افتاده ، چون در نهایت نظر چهار یا پنج نفر را در داوری گرفته اند .

-  خب نظر من اینه که همین چهار یا پنج نفر هم بعضی وقت ها به دلیل روابط و نه ضوابط جایزه ها و تیتر کتاب ها را سر زبان ها می اندازند و شاید خیلی از آثاری که اینگونه امتیاز گرفته اند واقعا به لحاظ ادبی معیار های درستی هم نداشته باشند .

به نظر من اون چیزی که باعث اعتبار یک کتاب میشود جایزه اش نیست . مخاطبش هست . اینکه چند نفر آدم میخوانندش .

- خب خیلی کتاب ها هم هستند که در دسته بندی هایی که میکنند بهشان کتاب های عامه پسند میگویند و رس

/ 0 نظر / 29 بازدید